تبليغاتX
فدک راز نهفته زهرا(س




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


فدک راز نهفته زهرا(س

هرادمی دوقلب دارد،قلبی که از بودن ان با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از ان با خبر است،همان قلبی است که در سینه می تپد،همان که گاهی میشکند ،گاهی میگیرد و گاهی میسوزد،گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه،وگاهی هم از دست می رود.

با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد.دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد.سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.
با این دل است که عاشق می شویم،با این دل است که دعا میکنیم و گاهی با همین دل است که نفرین میکنیم و کینه می ورزیم.
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب تو سینه ما جا نمیشه و به جای این که بتپد می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.
این قلب نه میشکند و نه می سوزد و نه میگیرد،سیاه و سنگ نمی شود.از دست هم نمی رود.زلال است و جاری مثل رود و نسیم و ان قدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند.بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.ادم همیشه از این قلبش عقب می ماند.این همان قلب است که وقتی تو نفرین میکنی او دعا میکند وقتی تو بد میگویی و بیزاری او عشق میورزد و،وقتی تو میرنجی او میبخشد............

این قلب کار خودش رو میکنه نه به احساست کاری دارد.نه به تعقلت،نه به انچه میگویی و نه به انچه می خواهی،وادم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند.به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:54 توسط | |

هزار و  یک اسم داری و من از همه انها لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.خوب یادم هست از بهشت که امدم .تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم.توی مشت دنیا جا نمی شدم.اما زمین تیره بود.کدر بود.سفت بود وسخت.دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش اغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر  من سنگ شدم و سد و دیوار.دیگر نور از من نمی گذرد.دیگر اب از من عبور نمی کند.روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کردم.گریه نمی کنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از ان از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
 یا لطیف!
این رسم دنیاست که اشک،سنگ ریزه شود و روح سنگ و صخره؟این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟وقتی تیره ایم وقتی سراپاکدریم به چشم می اییم و دیده می شویم.اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ناپدید می شود.
یا لطیف !
کاشکی دوباره مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزدیم و ناپدید می شدم،مثل هوا که ناپدید است،مثل خودت که نا پیدایی......
.یا لطیف!مشتی، تنها مشتی از  لطافتت را به من ببخش
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:28 توسط | |

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

 

«فاطمه، فاطمه است»

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:11 توسط | |


Design By : Night Skin